رمان «ناتنی» نوشته مهدی خلجی در سال 2008 توسط رادیو زمانه بصورت آنلاین منتشر شده است. احتمالاً تا امروز افراد زیادی این رمان را نقد و بررسی کردهاند. من تازه با این رمان آشنا شده و همین امروز خواندنش را به پایان رساندهام. از رمان و نقد آن سر در نمیآورم؛ پس فقط چند نکته را یادآور میشوم به مناسبت آشنایی نسبیام با زیستِ دینی و حوزوی که محصول تجربیات خودم –که نیمحوزه-نیمدانشگاهیام- و ارتباطاتم با آدمهای اینچنینی است.
1- تصویری که ناتنی از حوزه نشان میدهد بسیار تیره و تار است. تا اینجا اشکال ندارد. ممکن است حوزهی سالهای مهدی همینطور وحشتناک بوده باشد. توصیف قصه از منظر یک «بیگانه» است که من را آزار میدهد. چرا کسی که سالها در این حوزه نفس کشیده و درس خوانده و ارتباط با آدمهای مختلف را تجربه کرده باید منظر توصیفیاش اینقدر دور، اینقدر با فاصله و واسطه و اینقدر خالی از فهم و همدلی باشد؟ وقتی قصه را میخوانی انگار که یک آمریکایی مشاهداتش از مناسک قبایل ماقبل تمدن افریقایی را به توصیف نشسته است. چرا ما اینقدر زود به فراموشی دچار میشویم؟
2- اما قصه اینجاست که اتفاقاً حوزه سالهای مهدی اینقدر هم وحشتناک نبوده است. این حوزه همانقدر که حوزه دادگاه ویژه و غیره است، حوزه علامه طباطبایی، مطهری، بهشتی، موسی صدر و خویی و شبستری هم هست.
3- واقعاً از این کلیشهها چه چیزی عاید ما میشود؟ «آنها» جماعتی متعصب و متصلباند، از هنر هیچ نمیفهمند، از زن هیچ نمیفهمند، به اجبار پدر روحانیِ عنقشان به حوزه رفتهاند و فاقد شعور اولیه انسانی هستند؛ «ما» جماعتی فرهیخته، واجد شعور هنر و ادبیات، اهل عشقورزی و زیبادوست و امثال آنیم. نتیجه این جور قطبیسازیها همین فضای حزبالله و حزبالشیطانی است که امروز داریم نتایجش را میبینیم.
4- ماجرا این نیست که قصههای ناتنی روی نداده، این است که نه اکثر آنها رویداد غالباند در حوزه و نه حتی اگر باشند مطرح کردنشان از چنین منظر بیگانهای منصفانه و سودمند است. این تصاویر هیچ کمکی به فهم متقابل آدمها در جامعه ما نمیکنند. جامعه امروز ایران به اندازه کافی از هم گسیخته هست که نیازی به اینطور هیزم به آتش ریختنهایی نباشد. مقایسه کنید آرمانها و سبک زندگی جوانهای غروبهای خیابان ایرانزمین شهرک غرب را با مثلاً طلاب ساکن در بلوکهای مطهری و مفتح شهرک پردیسان قم. این گسلها و جزیرههای دور ازهم، آذوقه چند نسل درگیری و جنگ را کفایت میکند.
5- نسل ما –هرکس به اندازهای؛ کم یا بیش- از آنچه مهدی را آزار میدهد آسیب دیده است. میتوانیم انتقام بگیریم؛ و میتوانیم همدیگر را بفهمیم. دومي به زندگي نزديکتر است.
1- تصویری که ناتنی از حوزه نشان میدهد بسیار تیره و تار است. تا اینجا اشکال ندارد. ممکن است حوزهی سالهای مهدی همینطور وحشتناک بوده باشد. توصیف قصه از منظر یک «بیگانه» است که من را آزار میدهد. چرا کسی که سالها در این حوزه نفس کشیده و درس خوانده و ارتباط با آدمهای مختلف را تجربه کرده باید منظر توصیفیاش اینقدر دور، اینقدر با فاصله و واسطه و اینقدر خالی از فهم و همدلی باشد؟ وقتی قصه را میخوانی انگار که یک آمریکایی مشاهداتش از مناسک قبایل ماقبل تمدن افریقایی را به توصیف نشسته است. چرا ما اینقدر زود به فراموشی دچار میشویم؟
2- اما قصه اینجاست که اتفاقاً حوزه سالهای مهدی اینقدر هم وحشتناک نبوده است. این حوزه همانقدر که حوزه دادگاه ویژه و غیره است، حوزه علامه طباطبایی، مطهری، بهشتی، موسی صدر و خویی و شبستری هم هست.
3- واقعاً از این کلیشهها چه چیزی عاید ما میشود؟ «آنها» جماعتی متعصب و متصلباند، از هنر هیچ نمیفهمند، از زن هیچ نمیفهمند، به اجبار پدر روحانیِ عنقشان به حوزه رفتهاند و فاقد شعور اولیه انسانی هستند؛ «ما» جماعتی فرهیخته، واجد شعور هنر و ادبیات، اهل عشقورزی و زیبادوست و امثال آنیم. نتیجه این جور قطبیسازیها همین فضای حزبالله و حزبالشیطانی است که امروز داریم نتایجش را میبینیم.
4- ماجرا این نیست که قصههای ناتنی روی نداده، این است که نه اکثر آنها رویداد غالباند در حوزه و نه حتی اگر باشند مطرح کردنشان از چنین منظر بیگانهای منصفانه و سودمند است. این تصاویر هیچ کمکی به فهم متقابل آدمها در جامعه ما نمیکنند. جامعه امروز ایران به اندازه کافی از هم گسیخته هست که نیازی به اینطور هیزم به آتش ریختنهایی نباشد. مقایسه کنید آرمانها و سبک زندگی جوانهای غروبهای خیابان ایرانزمین شهرک غرب را با مثلاً طلاب ساکن در بلوکهای مطهری و مفتح شهرک پردیسان قم. این گسلها و جزیرههای دور ازهم، آذوقه چند نسل درگیری و جنگ را کفایت میکند.
5- نسل ما –هرکس به اندازهای؛ کم یا بیش- از آنچه مهدی را آزار میدهد آسیب دیده است. میتوانیم انتقام بگیریم؛ و میتوانیم همدیگر را بفهمیم. دومي به زندگي نزديکتر است.
1 نظرات شما:
دقیقا مثل آخوندها دارید تحلیل می کنید، همیشه از چشم مصلحت و تقیه: اگر هم چیزی بوده عالب نبوده و تازه چه خیری در گفتن اینگونه مسائل هست. همین است که حقیقت در محاق می ماند چون به مصلحت نیست.
ارسال يک نظر