۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

برایم جالب است بدانم....

برایم جالب است بدانم....
چرا جریانات مدرن تفسیری در جهان اسلام مثل نصر حامد ابوزید و مجتهد شبستری بیشتر از نظریاتی مدد گرفته‌اند که بر اولویت سوژه تاکید دارند؟ به طور مشخص چرا سراغ هرمنوتیک گادامری فلسفه اروپایی رفته‌اند و نه زبانشناسی تحلیلی رایج در سنت آنگلوساکسون که به عینیت اهمیت بیشتری می‌دهد؟ یک تئوری می‌تواند این باشد که نظریه‌های اروپایی فضای باز بی‌حساب و کتابی برای تفسیر باقی می‌گذارند که برای خلاص شدن از بسیاری از نصوص قرآنی دستاویز خوبی بدست می‌دهد. (این را نوید کرمانی در مقاله ابوزید، کتاب روشنفکران معاصر مسلمان و قرآن-پست قبل- می‌گوید).
آیا با ابزارهای زبانشناختی سنت تحلیلی نیز می‌توان در حوزه فهم متن به چیز دندانگیری رسید؟
بطور مثال بکاربستن نظریه ایمپلیکاتور گرایس در فهم متن مقدس چه دستاوردی می‌تواند داشته باشد؟
سئوال دیگر: آیا ابزارهای تحلیل متن روشمندی که معیارهای معقولیت انسان منطقی و تجربه گرا را برآورده کند در این باره وجود دارد؟
سئوال دیگر: آیا دوگان فرایندهای فکری تحلیلی و کل‌گرا که ریچارد نیسبت توسعه‌اش داده و الان بحثی جدی در روانشناسی فرهنگی یا مباحث مربوط به شناخت و فرهنگ در روانشناسی شناختی است، را می‌توان به متن توسعه داد؟ اگر آری ابزارهای کاربردی‌اش ایجاد شده یا نه؟ نیسبت میگوید من چنین ابزاری سراغ ندارم. ولی قابل حصول است. معرکه است اگر بشود چنین ابزارهای تحلیل متنی بدست آورد. بخصوص در متون تاریخی اسلام. شما تصور کنید بتوانید به مختصات روانشناختی فلان راوی یا نویسنده کتاب یا مشایخ دست بیابید. بسیار روشنگر خواهد بود چنین یافته‌هایی.
بالاتر از این آیا عصب‌شناسی شناختی امروز ابزارهایی برای بازیافت ویژگیهای روانشناختی-فیزیولوژیک اشخاص از روی متون و اقوالی که از آنها به جای مانده به دست دادده‌اند؟

0 نظرات شما: