۲۰ اوت ۲۰۰۸

مرگ، آرزوهايت را زنده مي‌کند


برخي واقعيت‌ها آنقدر ثروتمندند و زايا که مي‌توان عمري مکرر سخن از آنها گفت بي‌آنکه طراوت آنها زايل شود. تکرارناپذيري زندگي آدمها که تاحد زيادي ريشه در واقعيت مرگ دارد يکي از اين آتشفشان‌هاي جوشان است. اما در پيچ و تاب مشکلات روزمره و با گرفتارشدن آدمها در چنبره عادت‌ها و تقليد‌هايشان، مرگ و به تبع آن، آرزوها فراموش مي‌شوند. آدم تبديل مي‌شود به موجود محافظه‌کاري که فقط تلاش مي‌کند به امنيتي برسد تا گرفتاري‌ها او را له نکنند. بايد تلاش کند از دارايي‌هايش(ثروت، منزلت اجتماعي و مانند آن) محافظت کند. اما غافل است که با چنگ زدن به اين دارايي‌هاي محدود، آرزوهايش به عنوان يک انسان را از دست داده است؛ عوام به اين مي‌گويند واقع‌گرا شدن. اين به اصطلاح واقع‌گرا شدن و ذبح آرزوها از بيم از دست دادن اين دارايي‌هاي ناچيز، نشانه‌اي است در ميان مردم بر رشد عقل. واضح است چرا. اين راهي است که همه مي‌روند.
اما ارتباط غفلت از مرگ با مرگ آرزوها چيست؟
اگر مرگ پايان انسان است[1] چه اصراري است بر بسامان بودن و طبق اميال ديگران زيستن در يک دوره کوتاه. حد کل دارايي زندگي انسان در مقابل بي‌نهايت مرگ، به صفر ميل مي‌کند. علت اصلي اين که آدمها همه پس از مدتي بسنده مي‌کنند به بسامان بودن‌ها، همين ترس از دست دادن اين دارايي‌هاي محدود است. سنگيني غل و زنجير اين ترس بخصوص در مورد کساني که واقعاً دارايي چنداني ندارند تاسف‌بار تر است. کسي که چيزي براي از دست دادن ندارد (مرگ را به خاطر بسپار) چرا بايد شجاعت اقدام نداشته باشد؟ بزرگترين امتياز در ميان جماعت گرفتار هراس و اضطراب، اين است که چيزي براي از دست دادن نداشته باشي و مرگ اين امتياز بزرگ را براي همه، و بخصوص کساني که واقعاً چيزي براي از دست دادن ندارند، فراهم کرده است. مرگ، آرزوها را زنده مي‌کند و شجاعت اقدام مي‌دهد و از همين روست که گفته‌اند بالاتر از سياهي رنگي نيست. اما البته قوام نظام اجتماعي امروز ما به پايبند بودن به قواعد از پيش تعريف شده در هر بازي اجتماعي است. آنچه اکنون بخشي از قواعد لايتخلف روزمره شده است زماني احتمالاً در چشم خلق بدعتي نابخشودني شمرده مي‌شده است. اين پايبندي به قواعد در محيط‌هاي دانشگاهي، خود را به صورت تعهد به چارچوب، متد و تعاريف رشته‌هاي مجزاي دانشگاهي نشان داده است و هرگونه تخلف از اين اصول نيز مجازات‌هايي دارد. بنابراين انسان مطلوب در نظام اجتماعي مدرن، آدم متوسط است: آدمِ بسامان، آدم منضبط و آدمي که به چارچوب‌هاي دين مدرن متعهد است؛ حتي در نظام سياسي نيز نظريه‌پردازان به دنبال رهبران سياسي متوسط هستند؛ از بيم آنکه مبادا ابرمردها تجربه هيتلر را مجدداً بر سر جهان آورند. و البته هراس آنان بجاست و تعهدشان به جان و مال آدميان ستودني. آرزوهاي خفته‌اي که در اثر مرگ‌آگاهي بيدار شده‌ است گاه چنان جهان را به هم پيچانده که راه حلي جز فراموشاندن مرگ نمانده است. بنابراين مرگ‌هراسي مرسوم جهان مدرن غربي بيش از آنکه بدين دليل باشد که مرگ چراغ اميد را در دلهاي آدميان خاموش مي‌کند، اتفاقاً بدين دليل است که مرگ آتشفشان خاموش اراده و آرزوي آدمي را فعال مي‌کند و گدازه‌هاي آن سخت براي آدم‌معمولي‌هاي منضبط، بسامان و لفظ قلم مدرن آزاردهنده است.
اما واقعيت اين است که ما مي‌ميريم و يکبار بيشتر فرصت تجربه‌ي تازه‌هاي زندگي را نداريم. آدم بر دامنه آتشفشان خانه ساخته است. آتشفشاني که دير يا زود آتش خواهد انداخت به جان دار و ندار نداشته‌اش.

[1] مرگ پايان امکانات انسان است و در اين اختلافي بين مومنين به زندگي پس از مرگ و منکرين آن وجود ندارد. زندگي پس از مرگ در جهان‌بيني ديني نيز صرفاً محل گرفتن پاداش يا مجازات ديدن است. امکان‌ها با مرگ به پايان مي‌رسند: قال رب ارجعون، لعلى اعمل صالحاً فيما تركت. تجربه يکبار زيستن در هر دو جهان‌بيني يکي است. مرگ پايان کبوتر است.