همسايه ديوار به ديوارم چند روز پيش در يک حادثه کاملا اتفاقي درگذشت. گذشته ازمرارت حادثه، اين ماجرا فرصتي بود براي تامل دوباره درباره مرگ. روحش شاد
يک. چندسال پيش با يک دوست هايدگريست درباره مرگ گفتگو ميکرديم. در آنجا صحبت از اين بود که معناداري زندگي فقط با وجود مرگ ممکن است. لذت فقط در محدوديت ميسر است و بدون وجود يک نقطه پايان، کل نظام انگيزش آدمها فروميپاشد. تصور خُلود شکننده تر از تصور فناست. تصور کنيد شما بي نهايت زمان براي انجام دادن کارهايتان داريد. پير نميشويد، قوايتان تحليل نميرود و امثال آن. در اين صورت هيچ انگيزه اي نيز براي انجام دادن کارهايتان نخواهيد داشت. دقيقا اين وضعيت بيمرگي و جاودانگي را تصور کنيد. جاودانگي چيزي مثل زمانمند نبودن است
دو. يکي از استعاره هاي بسيار فراگير که نمي دانم آيا جهان شمول نيز هست يا نه، استعاره زندگي به مثابه راه يا زندگي به مثابه سفر است. عناصر اين استعاره: آغاز يا مبدا؛ مسير يا راه يا سفر؛ پايان يا مقصد؛ دشواريهاي راه يا موانع يا توشه راه؛ و امثال آن. ما چون زمان را با حرکت مي فهميم، و فهم حرکت مبتني بر طرحواره تصويري بنيادين مبدا، مسير، مقصد يا همان استعاره راه خودمان است، پس ما وقتي تلاش مي کنيم از بيمقصدي يا بيمرگي چيزي بفهميم، ناگزير مفهوم زمان برايمان فرو ميپاشد. پايه فهم ما از زمان همين طرحواره مبدا، مسير، مقصد است. وقتي اين طرحواره را با متلاشي کردن ستون مقصد، دگرگون کنيد، فهم ما از زمان را نيز تغيير داده ايد. اميدوارم دربيان پيوند بين مفهوم جاودانگي و زمان موفق بوده باشم
سه. دقيقا به همين دليل که مفهوم جاودانگي و بي مرگي، مفهومي است که به هيچ وجه مبتني بر الگوي فهم ما از زمان (طرحواره فوق) نيست، آدمها هميشه در درک حيات جاودان مشکل داشته اند. من اسم اين مساله را مي گذارم پارادوکس خُلد: بيمعناييِ بيمرگي. مرگ را در آغوش بگيريد. اين بار نه به خاطر خلود در نعيم جنت بلکه براي رهايي از بيمعنايي بيمرگي. مرگ مادر زيبايي است...شايد به همين دليل است اين اشاره زيباي ويتگنشتاين در تراکتاتوس به اينکه فرض بيمرگي "به هيچ وجه قصدي را هم که از طرح آن داشتهايم تامين نميکند. آيا هيچ معمايي با بقاي ابدي من حاصل ميشود؟ آيا خود آن زندگي ابدي هم معمايي مانند زندگي فعلي من نيست؟" بيمرگي بيمعناست
چهار. فهم ما از مرگ تا حد زيادي اجتماعي است، ما در يک محيط اجتماعي اين ادراک خاص از مرگ را بدست آوردهايم. بنابراين اغلب مرگ، يعني مرگ ديگري؛ همين جاست که ما به آبجکتيفاي کردن مرگ ميپردازيم و راز مرگ به تعبير گابريل مارسل تبديل به مساله مرگ ميشود. از اين جهت شايد بتوان گفت در مرگ و هر راز ديگري خود ارجاعي وجود ندارد؛ به محض اينکه مرگ را تجربه کنيد امکان توصيفش را از دست دادهايد. سياهچالهاي که تا درونش بيفتيد ديگر خبري بازنميآيد از شما
چهار. فهم ما از مرگ تا حد زيادي اجتماعي است، ما در يک محيط اجتماعي اين ادراک خاص از مرگ را بدست آوردهايم. بنابراين اغلب مرگ، يعني مرگ ديگري؛ همين جاست که ما به آبجکتيفاي کردن مرگ ميپردازيم و راز مرگ به تعبير گابريل مارسل تبديل به مساله مرگ ميشود. از اين جهت شايد بتوان گفت در مرگ و هر راز ديگري خود ارجاعي وجود ندارد؛ به محض اينکه مرگ را تجربه کنيد امکان توصيفش را از دست دادهايد. سياهچالهاي که تا درونش بيفتيد ديگر خبري بازنميآيد از شما