آدم يکبار بيشتر زندگي نميکند
از لحن سخنگفتن آدمها نميشود فهميد آنچه را ميگويند درک کردهاند. اما او طوري اين جمله را گفت که – نميدانم چرا؟- احساس کردم واقعاً ميفهمد چه ميگويد. تازگيها مسئوليتي گرفته. و اين عجيبتر ميکرد ماجرا را. مناصب مديريتي معمولاً توجه آدمها را بيشتر به وجوه تکراري و بديهي انگاشته شدهي زندگي معطوف ميکنند تا انديشيدن درباره مسائل نامتعارفي چون تفرد، تکرارناپذيري و خلق مداوم حيات. اينها طبعاً محصول عزلتنشينيهاي غار است تا آشوب بازار. شايد اگر از کسي ديگر اين راز مگو را شنيده بودم، فقط يک ژست روشنفکري تفسيرش ميکردم که بعضي مديران از خود صادر ميکنند براي اثبات حکمتشان. اما –باز نميدانم چرا؟- احساس کردم او معناي اين رشته اصوات را درک کرده. شايد به خاطر شور دوبارهاي که در من برانگيخت و لاجرم بر دلم نشست اگر نه بدليل آگاهيام از مطالعاتش
اگر به اين رشد رسيده باشيم که بپذيريم غير از آنچه آبائُناالاولين به ما به عنوان حقايق مسلم، ازلي و ابدي آموختهاند، ممکن است حقايق ديگري نيز وجود داشته باشند؛ شايد در جهاني به اين گستردگي و وسعت، سخني باشد که از دايره شمول احکام قطعي و کلي پيشيني ما خارج باشد؛ و البته اگر براي اين «شايد»ها وزني از جنس واقعيت قائل باشيم و نه آنکه صرفاً بر برج عاج تفلسفهاي فارغدلانه دانشگاهي و به دور از احتمال تاثير اين انديشهها بر صحنههاي ملموس زندگي روزمرهمان، نشسته و «توليد علم» کرده باشيم؛ و اگر به اصالت فهم خودمان بيشتر از ابرمردهايي که عادت داريم برايمان بينديشند، اعتماد داشته باشيم؛ و خودمان را مالک ملک زندگيمان به رسميت بشناسيم و باز بپذيريم که اين خسرواناند که صلاح ممکلتشان را ميدانند؛ و اگرهايي ديگر از همين جنس، آنگاه اين جمله که «آدم يکبار بيشتر زندگي نميکند» برايمان معناي ديگري پيدا ميکند. آدم يک بار بيشتر زندگي نميکند و اگر قرار است در اين واقعه منحصر بفرد، ناخداي کشتي زندگي خودش باشد، دلش را خوش نميکند به اين که کشتي ديگري روزي از اين جا عبور کرده و از مسير شمال رفته، ما هم برويم از مسير شمالي. آري استعاره زندگي همين ماجراي قايقها (و شايد نه کشتيها) ي سرگردان اقيانوس است که هريک به اميد نجات مسيري را انتخاب کردهاند و هيچيک به مقصد نرسيدهاند. و سرگردانِ بينوا دلش را خوش ميکند به بقيه که ببيند رفيقان چه راهي را انتخاب ميکنند
آدم اگر اين منحصربفرد و تک بودن و تکرارناپذيري زندگي را درک کند و بداند که ديگران حداکثر به پايهي او از اين کلاف سردرگم سر در ميآورند، ميشود گفت انتخابگر است. و تا زمانيکه سايه شوم احساس يقين ديگران بر انديشه ما سنگيني ميکند نميشود گفت آدم شدهايم. اگر آدم ذاتياش انتخابگر بودن است.
از لحن سخنگفتن آدمها نميشود فهميد آنچه را ميگويند درک کردهاند. اما او طوري اين جمله را گفت که – نميدانم چرا؟- احساس کردم واقعاً ميفهمد چه ميگويد. تازگيها مسئوليتي گرفته. و اين عجيبتر ميکرد ماجرا را. مناصب مديريتي معمولاً توجه آدمها را بيشتر به وجوه تکراري و بديهي انگاشته شدهي زندگي معطوف ميکنند تا انديشيدن درباره مسائل نامتعارفي چون تفرد، تکرارناپذيري و خلق مداوم حيات. اينها طبعاً محصول عزلتنشينيهاي غار است تا آشوب بازار. شايد اگر از کسي ديگر اين راز مگو را شنيده بودم، فقط يک ژست روشنفکري تفسيرش ميکردم که بعضي مديران از خود صادر ميکنند براي اثبات حکمتشان. اما –باز نميدانم چرا؟- احساس کردم او معناي اين رشته اصوات را درک کرده. شايد به خاطر شور دوبارهاي که در من برانگيخت و لاجرم بر دلم نشست اگر نه بدليل آگاهيام از مطالعاتش
اگر به اين رشد رسيده باشيم که بپذيريم غير از آنچه آبائُناالاولين به ما به عنوان حقايق مسلم، ازلي و ابدي آموختهاند، ممکن است حقايق ديگري نيز وجود داشته باشند؛ شايد در جهاني به اين گستردگي و وسعت، سخني باشد که از دايره شمول احکام قطعي و کلي پيشيني ما خارج باشد؛ و البته اگر براي اين «شايد»ها وزني از جنس واقعيت قائل باشيم و نه آنکه صرفاً بر برج عاج تفلسفهاي فارغدلانه دانشگاهي و به دور از احتمال تاثير اين انديشهها بر صحنههاي ملموس زندگي روزمرهمان، نشسته و «توليد علم» کرده باشيم؛ و اگر به اصالت فهم خودمان بيشتر از ابرمردهايي که عادت داريم برايمان بينديشند، اعتماد داشته باشيم؛ و خودمان را مالک ملک زندگيمان به رسميت بشناسيم و باز بپذيريم که اين خسرواناند که صلاح ممکلتشان را ميدانند؛ و اگرهايي ديگر از همين جنس، آنگاه اين جمله که «آدم يکبار بيشتر زندگي نميکند» برايمان معناي ديگري پيدا ميکند. آدم يک بار بيشتر زندگي نميکند و اگر قرار است در اين واقعه منحصر بفرد، ناخداي کشتي زندگي خودش باشد، دلش را خوش نميکند به اين که کشتي ديگري روزي از اين جا عبور کرده و از مسير شمال رفته، ما هم برويم از مسير شمالي. آري استعاره زندگي همين ماجراي قايقها (و شايد نه کشتيها) ي سرگردان اقيانوس است که هريک به اميد نجات مسيري را انتخاب کردهاند و هيچيک به مقصد نرسيدهاند. و سرگردانِ بينوا دلش را خوش ميکند به بقيه که ببيند رفيقان چه راهي را انتخاب ميکنند
آدم اگر اين منحصربفرد و تک بودن و تکرارناپذيري زندگي را درک کند و بداند که ديگران حداکثر به پايهي او از اين کلاف سردرگم سر در ميآورند، ميشود گفت انتخابگر است. و تا زمانيکه سايه شوم احساس يقين ديگران بر انديشه ما سنگيني ميکند نميشود گفت آدم شدهايم. اگر آدم ذاتياش انتخابگر بودن است.
5 نظرات شما:
دستتان درد نکند. دست مریزاد
اصطلاح جالبی بود اینکه هر آدمی باید ناخدای کشتی خودش باشه
زيبا بود
يه ويژه اي جمله
تا زمانيکه سايه شوم احساس يقين ديگران بر انديشه ما سنگيني ميکند نميشود گفت آدم شدهايم. اگر آدم ذاتياش انتخابگر بودن است
سلام آقا. خسته نباشین
از این بحثای فلسفی من زیاد سر در نمیارم. اما فک کنم یکمی از تجربه دیگران هم استفاده بشه بد نیست. یعنی در واقع مثالی که زدی رو اینطور بگیم که بد نیست مسیر کشتی هایی رو که می دونیم خیلی ساده غرق شدن رو نریم. یا یه چیز تو همین مایه ها...
درود بر دوست گرامی ام محمود خان
نمی دونم منو به خاطر میاری یا نه، ما یک بار در آی پی ام همدیگه رو ملاقات کردیم. داشتم فصلی از کتاب "شناخت ما از جهان خارج" راسل رو می خوندم، راسل فلاسفه ی بزرگی رو که به سراغ منطق رفتند و سعی کردند با ابزارهای منطقی پارادوکس های فلسفه شون رو توجیه کنند متهم به سوء نیت نسبت به فهم متعارف می کند. به اینجا که رسیدم یاد یادداشتی افتادم که سال پیش شما نوشته بودی در مورد دریافت های عرفی (common sense) و من برات پیغام گذاشته بودم. با گوگل جستجو کردم تا دوباره پیدات کردم. خوشحالم که جدی تر از من ادامه می دی. عنوانی که برای این یادداشت آخرت انتخاب کردی عنوان یکی از نوشته های من بود در دوران کارشناسی که برای نشریه ی دانشکده نوشتم. این واقعیت که ما یک بار زندگی می کنیم تبعات بسیار سهمگین و زیادی داره. تا جایی که به مساله ی حقیقت مربوط می شه من هم مثل تو تمایل دارم به فهم متعارف شک کنم. اما اومدم اینجا که بهت بگم راسل به ما می گه که ما نسبت به جهان علم و زندگی روزمره "بدخواه" (malicious) هستیم
مشتاق دیدار دوباره ات هستم
پیروز باشی
مهر افزون
ارسال يک نظر