۲۸ مهٔ ۲۰۰۷

ويتگنشتاين و ميدان ديد


1.
"چيزي به اسم ذهن که بيانديشد يا تصور کند وجود ندارد"
2.
"ما براي خود تصويري از واقعيت مي‌سازيم"، "اين تصوير الگوي واقعيت است" "اين تصوير، يک واقعيت است" .
3.
چگونه مي‌توان تفسير سازگاري از اين عبارات به‌ظاهر ناسازگارِ تراکتاتوس بدست دارد؟ ايجاز عبارات، وضوح آنها و صراحت احکام صادره، اجازه‌ي هر نوع تفسير و تاويل مخالف با نص را از ما سلب مي‌کند. شدت صراحت و صلابت احکام چنان است که نمي‌توان بسهولت حکم به محکم بودن يکي و متشابه بودن ديگري، اصالت يکي و فرع بودن ديگري داد.
4.
و با اين‌همه، در هر دو نشانه‌هايي از استعاره يافت مي‌شود؛ در اولي وقتي ويتگنشتاين مثال "ميدان ديد"[1] را مطرح مي‌کند، مي‌توان اين احتمال را داد که مراد او اين است که "نفس"[2]را نمي‌توان به طور تحليلي مورد شناسايي قرار داد، نه اينکه به معناي تحت‌اللفظي کلمه "چيزي به اسم نفس وجود" نداشته باشد. مراد او احتمالا اين است که نفس چون "مرز عالم" است پس نمي‌تواند اُبژه‌ي شناسايي قرار بگيرد: "سکوت بايد کرد، در باب آنچه نمي‌توان سخن گفت"(7). اينجا مرز بين شناخت مفهومي تحليلي و شناخت وجودي است؛ چيزي شبيه به تمايز مشهوري که گابريل مارسل بين مساله و راز قائل است. و اگر بخواهيم با ابزار مفهومي مارسل ويتگنشتاين را تفسير کنيم احتمالا بايد بگوييم رازِ نفس را نمي‌توان (و نبايد) به مساله فروکاست.
5.
در دومي نيز اين احتمال هست که مقصود او از تصوير، معناي مجازي کلمه باشد. اگر "تصوير چون ابزاري براي اندازه‌گيري واقعيت" باشد، مي‌توان تصور کرد که مانند "چشم" و "ميدان ديد" عمل کند. شواهدي هم در تراکتاتوس بر اين تفسير هست: "تنها نقاط واقع در حدفاصلِ خارجي، شيئِ اندازه‌گيري‌شونده[3] را لمس مي‌کنند" همچنان که نفس "جزو عالم نيست بلکه مرز عالم است"به همين‌سان "تصوير" نيز مرز واقعيت است. در جاي ديگري هم ويتگنشتاين از اينکه تصوير، واقعيت را "لمس" مي‌کند سخن گفته که مستلزم اين است که تصوير چيزي خارج از واقعيت است، يا تصوير در معناي استعاري به کار رفته است.

[1] visual field
[2] subject
[3] (the object to be measured)

0 نظرات شما: