يکي از مسائل جالبي که پپر در مقدمات پنج فرضيه جهاني به آن اشاره مي کند- به دو يادداشت قبلي نگاه کنيد- جايگاه دريافتهاي عرفي[1] در انديشيدن ماست. نظريه پردازان تلاش مي کنند از ابهام دريافتهاي عرفي بکاهند و به آن دقت و وضوح بدهند و اين کار را با صورت بندي نظريه هاي مختلف انجام مي دهند. ولي به محض اينکه ملازمات همين نظريه ها با دريافت هاي عرفي ناسازگار از آب درمي آيد، ما اصل را همين دريافت هاي عرفي قرار مي دهيم و نظريه معارض را به جرم مخالفت با حکم عقل سليم از صحنه دور مي کنيم. خوب بحث دقيقا اينجاست که اگر ما قرار بود به همين احکام شهود عام انساني تمسک بجوييم از ابتدا به دنبال مسئله فلسفي رفتن چه توجيهي مي توانست داشته باشد؟ اين اتفاق، الان به وضوح در فلسفه روي مي دهد و فلاسفه، احکام به اصطلاح شهودي- که همان دريافت هاي عرفي است و نه برخلاف ظاهر آراسته اش چيزي بيش از آن- را به عنوان گزاره هايي بديهي پذيرفته اند و اين شايد ريشه در گريز انسان معاصر از هر چيز معارض با زندگي روزمره از جمله مابعد الطبيعه و ماوراالطبيعه داشته باشد. پذيرفتن اين که حقيقت، چيزي غير از نمودهاي زندگي روزمره و معمول است گام گذاشتن در وادي ماورا طبيعت است که اصلا به مذاق انسان ساده پسند و گريزان از پيچيدگي امروز خوش نمي آيد. با اين حساب، فعاليت فلسفي، اکنون ديگر به دنبال يافتن حقيقت نيست و به صِرف انتظام بخشيدن و سامان دادن به وضعيت موجود بسنده کرده است. چيزي در فلسفه کشف نمي شود بلکه موجودي ها فهميده مي شوند. اين پارادوکس يکي از اصلي ترين مشکلات در فلسفه مدرن است... و البته اين را فراموش نکنيم که خود همين پارادوکس هم، مسئله اي مابعدالطبيعي است و بنابر اين نبايد انتظار داشته باشيم توجه جدي اي به آن جلب شود. فلسفه معاصر صورت پيچيده و سافيستيکيتدِ همان عرف است
[1] Common sense
عرف را همه جا معادل همين واژه انگليسي به کار برده ام
از اندک مقالاتي که درباره استعاره ها در فلسفه به رشته تحرير درآمده، بايد به مقاله پل تاگارد و کريگ بيم در متافيلوسوفي اشاره کرد.[1] البته به استثناي آن مقالاتي که به متافور بنفسه به عنوان يک مسئله فلسفه زبان توجه کرده اند و نمونه آن در کارهاي بلک، ديويدسون و ويليام لايکان آمده است - تا يادم نرفته بگويم که کتاب فلسفه زبان لايکان را آقاي دکتررضا اکبري در دانشگاه امام صادق به فارسي برگردانده که ظاهرا در مراحل پاياني براي چاپ است- فصل آخر اين کتاب هم به استعاره پرداخته است. وجه تمايز کار تاگارد و بيم اين است که نگاهشان به استعاره هاي فلسفه، نگاهي شناختي است و نه بررسي متافور بما هو متافور. يعني از همان سنخ کارهايي که زبان شناسان شناختي امثال لکاف به استعاره ها دارند. آنها در معرفت شناسي دو استعاره اصلي تشخيص داده اند: يک استعاره پِي[2] و ديگري انسجام[3] و بعد شواهد بسيار جالبي از تاريخ فلسفه از تاثير اين استعاره ها بر تفکر فلسفي آورده اند. از جالب ترين اين استعاره ها، استعاره رياضي در مبناگروي و استعاره علم در انسجام است و يا استعاره زنجير در مبناگروي و استعاره کابل- که به جاي نقاط اتصال اندک ولي بسيار مستحکم، داراي اتصالات بسيار زياد است که به تنهايي استحکام چنداني ندارند- در انسجام گروي. مقاله حرف تازه اي ندارد ولي جمع آوري خوبي است و به بک بار خواندن سريع مي ارزد
[1] Paul Thagard & Craig Beam, epistemological metaphors and the nature of philosophy, Metaphilosophy, vol. 35, No.4 July 2004
[2] foundation
[3] coherence
نمي دانم استفن پِپِر[1] را چقدر ميشناسيد؟ او يکي از فيلسوفان پراگماتيست امريکايي است که اگرچه به اندازه پيرس، جيمز و ديويي مشهور نيست ليکن نظريات نظام ساز جالب توجهي دارد که در کتاب "فرضيه هاي جهاني: مطالعه اي اي در باب دليل"[2] منتشر شده است. پپر در اين کتاب تلاش دارد چهار نظام جهاني انديشه را با استفاده از روش استعاره ريشه اي[3] تبيين کند. به نظر او چهار نظام و پارادايم اصلي بر کليه تئوري هاي بشري سايه انداخته است و همه نظريه هاي انساني تحت يکي از اين نظام ها قرار دارد و به همين دليل به کارهاي او فرانظريه[4] اطلاق مي شود. اين چهار پارادايم عبارتند از: فرميزم، مکانيسيسم، کانتکسچوآليسيزم و اورگانيسيزم. (ترجمه اين عبارات مشکلي را حل نمي کند زيرا در متون پپر به معاني خاص خود او به کار رفته اند که گاه با مرتکزات معمول ما کاملا متفاوت است). استعاره متناظر فرميزم، شباهت؛ استعاره مکانيسيسزم، ماشين بسيط؛ استعاره کانتکسچوآليزم، واقعه تاريخي؛ و استعاره اورگانيزم همان اورگانيزم؛ است. در يک دسته بندي کلي، اين نظريه ها دو نوعند: يا تحليلي اند (دو تاي اول) و يا ترکيبي (دو نظام آخر). او بعدها پارادايم پنجمي هم به نام سِلِکتيويزم به اين چهار افزود. در سال 1982 در دانشگاه بوفالو براي بزرگداشت پپر کنفرانسي برگزار شد که مقالات آن در شماره 3 و 4 سال 1982 نشريه ذهن و رفتار[5] منتشر شده است. اين سايت هم مقالات خوبي دارد، هم از پپر و هم درباره او. بعدها و اگر فرصت کنم خلاصه اي از نظريات او را در اينجا مي آورم
[1] Stephen Pepper
[2] world hypotheses: a study in evidence, 1942
[3] root metaphor method
[4] metatheory
[5] journal of mind and behavior