۳۰ ژوئن ۲۰۰۶

باز هم فوتبال

استعاره فوتبال
جورج لَكاف زبان شناس و مارك جانسون فيلسوف در سال ۱۹۸۰ به اتفاق هم كتابي منتشر كردند به نام «استعاره هايي كه با آنها زندگي مي كنيم . اين كتاب چهارچوب و مبناي مطالعات بعدي درباره تاثير استعاره ها و طرحوارههاي مفهومي برشناخت انسان را بنيان نهاد و از اين جهت يكي از اولين و اصلي ترين نوشتارهاي «نظريه معاصر استعاره» محسوب مي شود. هرچند پيش از لكاف و جانسون، مايكل رِدي در مقاله اي به تفصيل از «استعاره مَجرا» و نقش آن در شكل دهي به انديشه انساني سخن گفته بود. گوهر كتاب جانسون و لكاف اين است كه استعاره ها نه تنها ابزارهايي زيبايي شناختي و ادبي اند، بلكه فراتر از آن، انسان استعاري مي انديشد و چنان كه از عنوان كتاب به روشني فهميده مي شود : انسان با استعاره ها زندگي مي كند.زبان شناسان شناختي استعاره را فهم يك حوزه مفهومي بر حسب حوزه مفهومي ديگر تعريف مي كنند. حوزه مفهومي اي كه ما از آن عبارت استعاري را ترسيم مي كنيم، حوزه مبدا و حوزه مفهومي اي كه سعي داريم آن را بفهميم، حوزه مقصد نام دارد. مثلا در استعاره «عشق يك سفر است»، حوزه مفهومي سفر حوزه مبدا و حوزه مفهومي عشق حوزه مقصد است. معمولا چنين است كه ما از استعاره ها استفاده مي كنيم تا حوزه هاي مفهومي انتزاعي را بر حسب حوزه هاي مفهومي ملموس و محسوس بفهميم.از نظر لكاف اساسا استعاره ها نقش مهم و گاهي اصلي را در فعاليتهاي ادراكي زندگي روزمره انسان ايفا مي كنند. براي فهم بهتر تئوري لكاف به اين مثال هاي توجه كنيد:ما عموما بحث كردن را نوعي جنگ مي دانيم. ساده تر، با اعمال چارچوبِ مفهومي جنگ كردن در عمل «بحث كردن»، بحث كردن را بر اساس جنگ مي فهميم. توجه كنيد:ادعاهاي شما غير قابل دفاعند استحكامات دشمن غير قابل دفاع استاو به نقاط ضعف استدلالم حمله كرد اسرائيل به فلسطيني ها حمله كردانتقادات او درست هدف گيري شده بود راكت خوب هدف گيري شده بودمن استدلالش را در هم كوبيدم مواضع دشمن در هم كوبيده شدتا كنون د رهيچ مباحثه اي بر او پيروز نشده ام در جنگ با عراق پيروز شديمو با اين همه، مي دانيم كه مباحثه جنگ نيست كه در آن از درهم كوبيدن و حمله و تسليم شدن و پيروزي سخن بگوييم. ولي چاره اي نداريم مباحثه را بر اساس يك الگو بفهميم كه در اينجا همان الگوي جنگ است. البته اگر فرص كنيم در جامعه اي ديگر، مباحثه را با استعاره اي متفاوت مي فهمند، كليه تعاملات طرفين بحث و بخصوص تلقي آنان از همديگر، طور ديگري مي شد. لكاف در اينجا به يك جامعه مفروض اشاره مي كند كه در آن بحث كردن را با رقصيدن مي فهمند. در الگوي جانشين رقص(يا همان استعاره رقصيدن) ديگر نوعي تقابل حاكم نيست بلكه طرفين به جاي اينكه در مقابل هم باشند بيشتر با هم اند و نه تنها نمي خواهند همديگر را شكست دهند بلكه اگر هماهنگ تر، همسان تر و بكلي هارمونيك تر برقصند، نتيجه كلي كار بهتر و موفقيت آميز تر است. به همين سان با حاكم شدن نظام هاي استعاري متفاوت بر مفاهيم، رفتارهاي ناشي از آن نيز متفاوت مي شود.به همين سان، فوتبال يك بازي است كه در آن دو تيم براي سرگرمي و تفريح بايد تلاش كنند بر ديگري پيروز شوند. دوباره تاكيد مي كنم كه فوتبال بازي است؛ جنگ نيست و هدف از آن هم صرفا تفريح است. تيم ها با هم برابرند و هيچ برتري ارزشي يا ذاتي اي نسبت به ديگري ندارند. و چون در بازي هستيم، در بازي حق و باطلي هم وجود ندارد. چنين نيست كه يك تيم حق باشد و ديگري باطل؛ يكي بر خطا و ديگري صواب. بازي، بازي است و نه هيچ چيز ديگر. البته اين بازي قواعدي هم دارد كه بايد رعايت شود و بردن و باختن در چارچوب اين قواعد است كه معنا مي يابد و الا هدف، در فوتبال حذف رقيب به هر قيمت نيست؛ بلكه فقط شكست او در چارچوب قواعد بازي است.اگر بخواهيم كمي دقت معني شناختي هم به خرج بدهيم اينجا ديگر نبايد از شكست و پيروزي استفاده كنيم؛ بايد بُرد و باخت را به كار ببريم. چه اينكه در ابتدا و انتهاي هر ديدار - بُرده باشي يا باخته - بايد دست دوستي در دست حريف و گونه به گونه اش بگذاري به مهر؛ كه يعني هرچه بود بازي بود.... و والسلام! همين جاست كه تفاوت معناي برد و باخت با شكست و پيروزي آشكار تر مي شود. به همان سان كه جنگ ها را نمي بريم يا نمي بازيم ( بلكه در آن پيروز مي شويم يا شكست مي خوريم) به نحوي مشابه، در بازي كردن هم صرفا با برد و باخت مواجه ايم و نه چيزي فراتر از آن.تقابل را مي توان بر اساس الگوها يا استعاره هاي متفاوتي فهميد. يكي اين است كه تقابل را نوعي بازي بدانيم و استعاره فوتبال را بر آن حاكم كنيم. ديگر آن است كه بر آن استعاره جنگ را حاكم كنيم و احتمالا الگوهاي ديگري را هم مي توان در نظر گرفت.به نظر مي رسد، امروز تلاش مي شود در بسياري از تقابل هاي سياسي و فكري به جاي استفاده از استعاره هايي كه در آن مفاهيم حق و باطل و درست و نادرست حاكم است، از استعاره هاي پلوراليستي يا شبيهِ بازي، مثل آنچه در فوتبال ديديم، استفاده شود. ادبيات تقابل هاي سياسي بين كشورها به مرور زمان، مفاهيم بيشتري از الگوهاي فوتبال را به عاريت مي گيرد. حكومت استعاره فوتبال بر سياست متضمن چه پيش انگاره هاي نظري است؟اگر فرض كنيم سياست همان بازي فوتبال باشد، شبكه هاي مفاهيم سياسي چنين تغيير خواهند كرد: صحنه سياست، زمينِ بازي است كه تيم هاي متعددي در آن بازي مي كنند كه هريك بايد تلاش كند در چارچوب قواعد بازي بر ديگر رقبا پيشي بگيرد. و بُردن رقيب تنها در«زمين» بازي و تحت قواعد آن ارزشمند شمرده مي شود و توسل به ابزارهاي بيرون زمين ضد ارزش است- مثلا تروريزم يكي از اين متوسل شدن هاي به ابزارهاي بيروني است.و از همين رو، كسي در سياست ديگر ادعا نمي كند كه ما برحقيم و شما باطل. بازي، بازي است و حق وباطل بَردار نيست. هر كسي بنا به اقتضاي سليقه، شرايط اجتماعي، جغرافيا، يا مليت طرفدار يك تيم- بخوانيد حزب يا كشور- است و از آن حمايت مي كند. استعاره فوتبال، استعاره اي پلوراليستي و غيرايدئولوژيك است و با حاكميت آن بر صحنه سياست، از سياست هم ايدئولوژي زدايي مي شود. نگاه كنيد به رؤساي كشورهايي كه با هم جنگيده اند ولي در صحنه ديپلماتيك مثل مصافحه هاي پيش از بازي، گل مي گويند و گل مي خندند. به بسياري از تقابل هاي كشورهاي دنيا نگاه كنيد.به هر حال، تا اينجا ديگر شايد به نحو موجهي بتوان گفت استعاره فوتبال، استعاره اي موهم ارزشهاي ليبرالي-پلوراليستي است. اين قدرت استعاره هاست. استعاره ها وقتي حاكم شوند، راه گريزي از پيامدهاي مفهومي شان نداريم. چرا، مي توانيم به كار نبريمشان، ولي اگر استفاده كرديم آرام آرام مثل اختاپوسي در تمام شبكه هاي مفاهيم دست مي برند و معاني واژه ها و روابط معاني را قلب مي كنند. گسترش يك مفهوم هميشه ملازم تقلاي نظري فيلسوفان و روشنفكران نيست؛ گاهي يك جمله در يك روزنامه، مثل:«اروپا توپ را به زمين آمريكا انداخت» مي تواند حاوي هزار نكته و تئوري باشد.

۲۵ ژوئن ۲۰۰۶

يک کامنت

آقاي مازيار از کمبريج(دپارتمان ژنتيک) در وبلاگ ياهوي من کامنتي گذاشته اند(فوتبال) که در اينجا مي آورم
سلام دوست عزیز
هر چند با بسیاری از مطالبی که مرقوم فرموده اید موافق و همفکرم.... در خصوص برخی نکات متفاوت فکر می کنم وامیدوارم ذکر آنها بی فایده نباشد. به عنوان یک ایرانی مسلمان که سالهاست در غرب ودر قلب این تمدن زندگی می کند و بر خلاف آنچه سالها قبل و پیش از بودن در اینجا تصور میکردم و باور داشتم (همانگونه که امروز شما فکر می کنید) غرب و تمدن غربی را به هیچ عنوان منفی و ضد ارزشی نمی دانم. همانگونه که ما خودمان فرهنگ و تمدن و باوری عمیق و ارزشمند اما گاه آغشته به نکات منفی و مذموم داریم در فرهنگ غربی نیز نکات منفی وجود دارد اما جای بسیار تاسف است که در کشور ما جهت بهره برداریهای سیاسی و مقطعی فقط این نکات منفی دیده و بازگو می شوند...نمی توانم بفهمم چرا به ما آموخته اند واصلا ما چرا به خود اجازه می دهیم که وقتی می خواهیم چیزی را منفی جلوه دهیم فورا آنرا با بر چسب غربی منفی و سیاه می کنیم غرب و فرهنگ غربی نیز پر از زیبائی و نکات ارزشمند مادی و معنوی است که فقط در صورتی می توان آنرا دید و شناخت که فکر و ذهن را از پیش داوری و بار سنگین تبلیغات و بدگوئی رها نموداز فوتبال نوشته بودید ....درست است که این ورزش اساسا از انگلستان شروع شده...اما امروز یک پدیده جهانی است...نه می توان آنرا انکار کرد و نه مذموم...اما اگر در ایران طرفدار فراوان دارد آنرا بگذارید به حساب سلیقه خوب مردممان...که در هند و پاکستان ورزش غربی دیگری (کریکت)...آنقدر طرفدار فراوان دارد و آنقدر جوانان را مشغول خود می کند که فوتبال در کشور ما...به گرد آن هم نمی رسداما نکته ای که کاملا در آن با شما مخالفم اینست.....و با قدرت تمام در برابر شما خواهم ایستاد ...وبه شما خواهم گفت...بله ایرانی بسیار خاص و برجسته است...یا بقول شما از دماغ فیل افتاده است.....این حس برای هر ایرانی در هر کجای دنیا که باشد هم لازم است و هم مایه سر بلندی...و به عنوان پزشکی که قدری روانشناسی هم میداند...آنچه را که شما حس یا استراتژی جبران روحی و مایه عقب افتادگی می نامید....بنده احساس غرور و شخصیت ملی...و مایه تعالی و پیشرفت میدانمپسر های 8 و 12 ساله من در انگلستان...از پوشیدن لباس ملی و دویدن در کوچه و خیابان این کشوربا پرچم ملی خود ....هر چند تیم ملی کشورشان شکست خورده باشد..... احساس غرور و سربلندی می کنند...و همیشه بدلیل ایرانی بودن...و برای اینکه به دوستان و هم کلاسی های خود نشان دهند ایرانی فعال...هوشیار و با هوش است...بیش از پیش تلاش می کنند...و این هم زیباست....و هم مایه تعالی آنهادیگر اینکه.... بله فوتبال امروز دیگر یک ورزش نیست...بلکه یک پدیده ملی است...و حتی در اینجا غرور و حساسیت ملی که در بین مردم دارد و ایجاد می کنداگر بیش از آنکه در ایران می بینیم نباشد مسلما کمتر نیست...با این تفاوت که در اینجا سردمداران حکومتها این نکته را بخوبی در یافته اند و با سرمایه گذاری مناسب از این حس در جهت وحدت و اعتلای مردم خود بهره می گیرند...اما در کشور ما متاسفانه بجای بهره برداری صحیح از این نیروی عظیم...با برخوردهای سیاسی و مدیریت غلط فقط غرور ملی خرد و جریهه دار می شود....بنده تصور می کنم...هم آن تئوری اولیه که در مورد علت گسترش فوتبال در ایران به آن اشاره فرموده اید صحیح نیست و هم گمان شما در مورد جایگاه و اهمیت این ورزش
موفق و پیروز باشید
صفحه شخصي مازيار

۱۶ ژوئن ۲۰۰۶

فوتبال

قبلا به جد باور داشتم محصولات وارداتي ما از غرب و هر جاي ديگري با اختلاف زياد، علي الاصول نمي تواند تبديل به يک نياز بنيادين يا پديده اجتماعي با شمول عام شود. و مثل من زياد بودند کساني که با شاهد مثال آوردن تئاتر، سينما، و ديگر مظاهر فرهنگي وارداتي اينگونه فکر ميکردند. فوتبال اما، مثال نقضي است بر اين تئوري عموما پذيرفته شده. اطلاع دقيقي ندارم‌، ولي بعيد ميدانم حتي در خود کشورهاي مبدا فوتبال هم تب فوتبال به بالايي ايران باشد. و اين خيلي جالب است که فوتبال اينقدر جا باز مي کند ولي سالن هاي تئاترمان خالي است، سينماهايمان خالي است و تابلوهاي نقاشي در کنج خانه هنرمندان خاک ميخورند و قِس...
چرا فوتبال اينقدر در ايران محبوب شده؟ چرا در پاکستان چنين استقبالي از فوتبال نميشود؟ چرا هندوستان نه؟ چرا عربستان و کشورهاي غربي آري؟
دست کم در ايران خودمان يکي از علت هاي اصلي عامه پسند شدن فوتبال همين است که تبديل به نماد ايرانيت ما شده. نوعي جنگ خيالي است؛ مثل خيالبافيدن است که راهي است براي رسيدن به وضعيت مطلوب و شکست دشمن ها و ارضاي نفس- بخصوص ارضاي حس غرور ايراني بودن و اين توهم هميشگي که ايراني چيزي است بالاتر از چيزهاي ديگر و آدمي بالاتر از ديگران، همان احساس «از دماغ فيل افتادگي»!- با فرار کردن به چيزهاي ديگر. شايد اين مثال واقعا جنبه هاي ديگري هم داشته باشد. آدمهاي فعال، سخت کوش و با برنامه ريزي، طبعا مشغول کارند و برايشان فرار کردن به توهمات و روياها و خيالات معنا ندارد ولي آنها که هميشه شکست ميخورند و بالاتراز آن، احتمال موفقيت را در خود صفر ميدانند، ديگر دست به عمل نميزنند، آرزوهايشان راتخيل ميکنند و احساس رضايت دارند.
نمي دانم روانشناس ها به اين استراتژيهاي جبران روحي چه ميگويند ولي هرچه هست، چيز خوبي نيست.مانع رشد است و بيشتر يک بيماري است.
تب فوتبال بالاي ما -دست کم از جهتي- محصول همين وضيت اجتماعي متلاشي شده و نااميدانه است. آدمهايي که اميدي به سربلندي و افتخار در صحنه هاي واقعي زندگي را ندارند، دست به دامن پيروزيهاي مجازي و غير واقعي ميشوند. اين است که مي گويم اين تب فوتبال يک بيماري است. نشانه بدي است حاکي از اين که ما در يک و ضعيت اجتماعي شکننده و به شدت رخوت آميزبسر ميبريم؛ که غرورمان پامال شده و همه شکست خورده ايم و حالا که نميشود در عالم واقع اينها را جبران کرد – چرا همه ما به اينجا رسيده ايم که نمي شود؟- بايد لاقل در فوتبال آنرا جبران کنيم.
فوتبال در ايران فقط يک ورزش نيست که دوستداران حرفه اي خودش را داشته باشد؛ نه، يک مسئله ملي است که حيثيت و غرور ملت به آن وابسته است. و هر پيروزي و شکستي، يک مسئله ملي محسوب مي شود؛ نه، گمان نميکنم مثلا در ژاپن يا امريکا يا حتي آلمان و انگليس هم فوتبال حساسيت ايران را داشته باشد.البته با اين حرف، آن تئوري اوليه هم تاييد ميشود که گسترش فوتبال در ايران به همان دليلي نبوده که در اروپا گسترش يافته و از اين جهت بايد گفت فوتبال دراين دو منطقه، دو پديده متفاوت است.

۶ ژوئن ۲۰۰۶

هندسه فهم

بخشي از يک کار جديد
نسبت دانش به فهم مثل نسبت فضاي مسطح و ساده اقليدسي به فضاي منحني و مشارکتيِ نااقليدسي است. بار ديگر، ما هندسه متمايزِ «يين–يانگ»، همپوشاني متقابل اضداد در يك آرايشِ دوقطبي يا مكمل، را مي‌بينيم كه به موضوعاتي مثل «دانش و فهم» راه باز كرده است.
استدلال ‌ما اين است كه بين مفاهيم «دانش» و «فهم» تضاد وجود دارد و پيشوندِ «نا» پيش از عبارت اقليدسي موهم اين معناي فريبنده است كه فضاي اقليدسي وضعيت غالب است و نااقليدسي مورد خاص.
در مورد استدلال دوم مي‌توان اغلب واژه‌هاي «اقليدسي و نااقليدسي» را با «خطي و ناخطي» در بحث استورات در مقاله «آيا خدا تاس بازي مي‌كند: رياضيات بي‌نظمي» درباره درهم ريختگي نسبت در اين زبان و اينكه چگونه انديشيدن ما را وا مي‌پيچاند، تعويض كرد. استورات بحث خود را تحت عبارت مشابه و پرمعنيِ «ناستبر پوست شناسي» مي‌پوشاند؛ اسمي كه او معتقد است اگر ما نخست به مطالعه فيلها پرداخته بوديم و بعد مجبور به نامگذاري بقيه قلمرو حيوانات بوديم بايد جاي «جانورشناسي» را مي‌گرفت.
استورات ادامه مي دهد:
عادت خطي چنان دروني شده بود كه تا دهه 1940 و 1950 بسياري از دانشمندان و مهندسان غير از نظريه خطي به سختي چيز ديگري مي‌دانستند. يك مهندس برجسته گفته بود: «خداوند آنقدر نامهربان نيست كه معادلات غيرخطي
طبيعي ايجاد كند»
Full Text

۵ ژوئن ۲۰۰۶

چگونه فرهنگ، عادات فكري را قالب بندي مي‌كند؟

بخشي از مقاله نيويورک تايمز درباره تاثيرا ت فرهنگ بر اسلوب هاي انديشيدن
نويسنده: اريكاگود
مترجم: محمود سيفي mahsaifi@gmail.com
منبع: نيويورك تايمز
براي بيش از يك قرن، فيلسوفان و روانشناسان غربي بحث‌هاي مربوط به حيات ذهني خود را بر يك فرض اساسي بنياد نهاده بودند. آن فرض اين بود که: فرايندهاي اصلي زيرين كليه انديشه‌هاي انساني يكي است، چه در تپه‌هاي تبت و چه در سبزه زارهاي مكزيك. تفاوت‌هاي فرهنگي ممكن است موضوع انديشه مردم را تحميل كنند. مثلاً نوجوان بوتسوانايي ممكن است با همان شور و حرارتي درباره گاوها بحث كنند كه همالان نيويوركي شان درباره ماشينهاي اسپورت بحث مي‌كنند.
ولي عادات فكري – يعني استراتژي‌هايي كه مردم در فرآوري اطلاعات و معنا دادن به جهان پيرامونشان اتخاذ مي‌كنند – بنا به فرض محققان غربي براي همه، يکسان بود كه مَثَل عالي‌اش در اهميت دادن به استدلال منطقي، علاقه به دسته‌بندي و اصرار بر فهميدن وضعيت‌ها و حوادث با اصطلاحات خطيِ علت و معلول، مشهود است.
ولي كارهاي اخير يك روانشناس اجتماعي در دانشگاه ميشيگان اين ديدگاه ديرينه در باب كاركرد ذهن را متحول كرده است. دكتر ريچارد نيسبِت و همكارانش در مجموعه‌اي از آزمايشگاهها با مقايسه امريكايي‌هاي اروپايي تبار با اهالي آسياي شرقي دريافتند كه افرادي كه در فرهنگ‌هاي متفاوت رشد كرده‌اند نه تنها به چيزهاي متفاوتي فكر مي‌كنند بلكه با روشي متفاوت نيز فكر مي‌كنند.دكتر نيسبِت مي‌گويد: «ما عادت داشتيم فكر كنيم كه همه انسانها از مقولات (دسته‌بندي‌ها) به طور يكساني استفاده مي‌كنند؛ منطق در فهم زندگي روزمره نقش يكساني را براي همه بازي مي‌كند؛ حافظه، ادراك، اِعمال قواعد و مانند آن براي همه يكسان‌اند، ولي اكنون استدلال مي‌كنيم كه خودِ فرايندهاي شناختي، بسيار انعطاف‌پذيرتر از آن چيزي هستند كه جريانات غالب روانشناسي تصور مي‌كردن
د

۴ ژوئن ۲۰۰۶

شناخت، مشاهده، نظريه

31-2-85
ظاهراً بهتر است بحث قديمي خودمان را پي بگيريم. امروز درباره اين خواهم نوشت كه تقدم نظريات بر مشاهدات به چه معناست و متضمن چه نتايجي است. حوزه اي كه اين امر در آن بطور معناداري صادق است، چقدر گسترده است؟ و آيا براساس تقدم نظريه بر مشاهده مي توان به اين نتيجه رسيد كه شناخت اساساً ناممكن است.پيش از آن مايلم اين نكته را هم روشن كنيم كه ما در ابتداي هر گفتگوي جدي فلسفي بايد اعتبار اصول عقلاني مان را مورد ارزيابي و نقادي قرار دهيم. اگر بخواهم از واژه هاي مرسوم اين حوزه دوري كنم بهتر است بجاي اصول عقلاني از قوانين يا فرايندهاي انديشيدن سخن به ميان آورم. انسان – انديشيدنش – انديشنده در چارچوب است. حالا بهتر است بدنبال يك الگو براي تبين فرايند انديشيدن انساني باشيم. مثلاً براي بديهيات عقلي مثل امتناع اجتماع نقيضين يا بزرگتر بودن كل از جزء و امثالهم؛ يا مكاني و زماني انديشيدن ما؛ يا ساختار «ظرفي» استنتاج هاي قياسي – به قول لَكاف – و مانند آن در يك الگوي عام جايگاهي بيابيم. شايد كانت براي حل اين مسأله است كه مقولات مشهور خود را عرضه كرده است. بالفرض كه چنين الگويي يافته باشيم، قدم بعد اين است كه اعتبار اين دستگاه يا الگو را بالكل مورد ارزيابي قرار بدهيم.نكته ديگر: بحث اين نيست كه آيا از واقعيت موجود مي توان توجيه ديگري بدست داد. گاهي واقعيت را مثل يك مجموعه از نقاط تصور مي كنند. هر كسي اين نقاط را طوري به هم مي پيوندد و تصويري بدست مي دهد. اما آن نقاط به همان شكل در عالم واقع هستند. مواظب بايد بود كه من در اينجا از اين امر سخن نمي گويم. من دعوايم اينجاست كه آيا با بهم خوردن دستگاههاي انديشيدن يا سيستم عامل هاي فكر آدم، زواياي جديدي از واقعيت كه مبتني است بر اين سيستم عامل جديد، رخ عيان خواهند كرد. پارادايم اول كاملاً رئاليستي است و دومي تا حدي ايدئاليستي.البته اگر خودمان را در قالب اين مقوله بندي رئاليته-ايدئاليته نريزيم، خوب، شايد الگوهاي بهتري هم پيدا شود.اين گفته دوم كمي عجيب است. تفسير سيستم عامل – يا نظريه – هم ريشه در مشاهدات دارد. يعني نظريه اولي در برخي موارد توجيه ندارد، شكاف هاي نظري ايجاد شده و طبعاً نظريه جديدي آن شكاف ها را پر مي كند و البته علاوه بر آن، چيزهاي ديگري را هم پيش بيني مي كند. پس اينطور نيست كه ما همينطور در خلا و بدون تأثير از واقع يك ساختمان نظري بَحت بسازيم، و بعد آن ساختمان را منطبق بر عالم بكنيم. معمولاً نظريات، ارتباطات وثيقي با جهان واقعي دارند و بالفرض اگر هم چنان باشد كه جهان در مقابل ما صامت باشد؛ سيستم عامل هاي جديد، يا نظريات جديد بايد آنقدر گسترده، جامع و داراي فرهيختگي و پختگي باشند و بلحاظ واژگاني آنقدر ثروتمند باشند كه بتوانند چيزي را توجيه بكنند. كه بسيار بعيد است. يعني نمي توان در عمل چنان منظومه اي را بدون مدد گرفتن از سيستم هاي غالب قبلي ايجاد كرد.پس ما بايد انتظار داشته باشيم كه با پيشرفت هاي علمي بيشتر و با يافتن ابزارهاي جديدتري كه امكان رصد بديع تر واقعياتِ تاكنون شناخته نشده را به ما مي دهند، باز آنقدر شكاف در نظريات رايج فعلي پيدا كنيم كه ناگزير نظريه اي سازگار با اين واقعيات تازه كشف شده ارائه شود. پس از ارائه اين نظريه، پيش بيني هاي مبتني بر آن، واقعيات ديگري را برايمان روشن خواهند كرد. نمودار زير مشهور است در ميان فيلسوفان علم:نگاه کنيد به تصوير
خوب، به جاي خوبي رسيديم. به اينجا كه كشف واقعيات جديد با ساختن نظريه ها – يا چارچوب هاي مفهومي نو – به هر قيمت ممكن نيست. نظريات بايد حاصل اطلاعات واقعي باشند. نمي توان در خيال چيزي ساخت و انتظار داشت از آن كشفي حاصل شود.نكته ديگر: گاهي نظريات آنقدر جامع، گسترده و بلحاظ واژگاني آنقدر ثروتمندند كه حاكم بر كليه مشاهدات مشاهده گَر مي شوند. بدين معنا كه بدليل سلطه نظام معنايي نظريه بر ذهن ها، عملاً از واقعيت چيز ديگري فهميده نمي شود. نظريه، فهم ما از واقع را كاناليزه مي كند. و اين دقيقاً ايراد نظريه هاست.خوب، اينجا فيلد ديگري باز مي شود: نظريه ها چطور بر جريان فهم ما از واقعيت تأثيرگذارند؟واژگان؛ نظام هاي معنايي؛ تفكيك ها، مقوله بندي ها و ...