استعاره فوتبال
جورج لَكاف زبان شناس و مارك جانسون فيلسوف در سال ۱۹۸۰ به اتفاق هم كتابي منتشر كردند به نام «استعاره هايي كه با آنها زندگي مي كنيم . اين كتاب چهارچوب و مبناي مطالعات بعدي درباره تاثير استعاره ها و طرحوارههاي مفهومي برشناخت انسان را بنيان نهاد و از اين جهت يكي از اولين و اصلي ترين نوشتارهاي «نظريه معاصر استعاره» محسوب مي شود. هرچند پيش از لكاف و جانسون، مايكل رِدي در مقاله اي به تفصيل از «استعاره مَجرا» و نقش آن در شكل دهي به انديشه انساني سخن گفته بود. گوهر كتاب جانسون و لكاف اين است كه استعاره ها نه تنها ابزارهايي زيبايي شناختي و ادبي اند، بلكه فراتر از آن، انسان استعاري مي انديشد و چنان كه از عنوان كتاب به روشني فهميده مي شود : انسان با استعاره ها زندگي مي كند.زبان شناسان شناختي استعاره را فهم يك حوزه مفهومي بر حسب حوزه مفهومي ديگر تعريف مي كنند. حوزه مفهومي اي كه ما از آن عبارت استعاري را ترسيم مي كنيم، حوزه مبدا و حوزه مفهومي اي كه سعي داريم آن را بفهميم، حوزه مقصد نام دارد. مثلا در استعاره «عشق يك سفر است»، حوزه مفهومي سفر حوزه مبدا و حوزه مفهومي عشق حوزه مقصد است. معمولا چنين است كه ما از استعاره ها استفاده مي كنيم تا حوزه هاي مفهومي انتزاعي را بر حسب حوزه هاي مفهومي ملموس و محسوس بفهميم.از نظر لكاف اساسا استعاره ها نقش مهم و گاهي اصلي را در فعاليتهاي ادراكي زندگي روزمره انسان ايفا مي كنند. براي فهم بهتر تئوري لكاف به اين مثال هاي توجه كنيد:ما عموما بحث كردن را نوعي جنگ مي دانيم. ساده تر، با اعمال چارچوبِ مفهومي جنگ كردن در عمل «بحث كردن»، بحث كردن را بر اساس جنگ مي فهميم. توجه كنيد:ادعاهاي شما غير قابل دفاعند استحكامات دشمن غير قابل دفاع استاو به نقاط ضعف استدلالم حمله كرد اسرائيل به فلسطيني ها حمله كردانتقادات او درست هدف گيري شده بود راكت خوب هدف گيري شده بودمن استدلالش را در هم كوبيدم مواضع دشمن در هم كوبيده شدتا كنون د رهيچ مباحثه اي بر او پيروز نشده ام در جنگ با عراق پيروز شديمو با اين همه، مي دانيم كه مباحثه جنگ نيست كه در آن از درهم كوبيدن و حمله و تسليم شدن و پيروزي سخن بگوييم. ولي چاره اي نداريم مباحثه را بر اساس يك الگو بفهميم كه در اينجا همان الگوي جنگ است. البته اگر فرص كنيم در جامعه اي ديگر، مباحثه را با استعاره اي متفاوت مي فهمند، كليه تعاملات طرفين بحث و بخصوص تلقي آنان از همديگر، طور ديگري مي شد. لكاف در اينجا به يك جامعه مفروض اشاره مي كند كه در آن بحث كردن را با رقصيدن مي فهمند. در الگوي جانشين رقص(يا همان استعاره رقصيدن) ديگر نوعي تقابل حاكم نيست بلكه طرفين به جاي اينكه در مقابل هم باشند بيشتر با هم اند و نه تنها نمي خواهند همديگر را شكست دهند بلكه اگر هماهنگ تر، همسان تر و بكلي هارمونيك تر برقصند، نتيجه كلي كار بهتر و موفقيت آميز تر است. به همين سان با حاكم شدن نظام هاي استعاري متفاوت بر مفاهيم، رفتارهاي ناشي از آن نيز متفاوت مي شود.به همين سان، فوتبال يك بازي است كه در آن دو تيم براي سرگرمي و تفريح بايد تلاش كنند بر ديگري پيروز شوند. دوباره تاكيد مي كنم كه فوتبال بازي است؛ جنگ نيست و هدف از آن هم صرفا تفريح است. تيم ها با هم برابرند و هيچ برتري ارزشي يا ذاتي اي نسبت به ديگري ندارند. و چون در بازي هستيم، در بازي حق و باطلي هم وجود ندارد. چنين نيست كه يك تيم حق باشد و ديگري باطل؛ يكي بر خطا و ديگري صواب. بازي، بازي است و نه هيچ چيز ديگر. البته اين بازي قواعدي هم دارد كه بايد رعايت شود و بردن و باختن در چارچوب اين قواعد است كه معنا مي يابد و الا هدف، در فوتبال حذف رقيب به هر قيمت نيست؛ بلكه فقط شكست او در چارچوب قواعد بازي است.اگر بخواهيم كمي دقت معني شناختي هم به خرج بدهيم اينجا ديگر نبايد از شكست و پيروزي استفاده كنيم؛ بايد بُرد و باخت را به كار ببريم. چه اينكه در ابتدا و انتهاي هر ديدار - بُرده باشي يا باخته - بايد دست دوستي در دست حريف و گونه به گونه اش بگذاري به مهر؛ كه يعني هرچه بود بازي بود.... و والسلام! همين جاست كه تفاوت معناي برد و باخت با شكست و پيروزي آشكار تر مي شود. به همان سان كه جنگ ها را نمي بريم يا نمي بازيم ( بلكه در آن پيروز مي شويم يا شكست مي خوريم) به نحوي مشابه، در بازي كردن هم صرفا با برد و باخت مواجه ايم و نه چيزي فراتر از آن.تقابل را مي توان بر اساس الگوها يا استعاره هاي متفاوتي فهميد. يكي اين است كه تقابل را نوعي بازي بدانيم و استعاره فوتبال را بر آن حاكم كنيم. ديگر آن است كه بر آن استعاره جنگ را حاكم كنيم و احتمالا الگوهاي ديگري را هم مي توان در نظر گرفت.به نظر مي رسد، امروز تلاش مي شود در بسياري از تقابل هاي سياسي و فكري به جاي استفاده از استعاره هايي كه در آن مفاهيم حق و باطل و درست و نادرست حاكم است، از استعاره هاي پلوراليستي يا شبيهِ بازي، مثل آنچه در فوتبال ديديم، استفاده شود. ادبيات تقابل هاي سياسي بين كشورها به مرور زمان، مفاهيم بيشتري از الگوهاي فوتبال را به عاريت مي گيرد. حكومت استعاره فوتبال بر سياست متضمن چه پيش انگاره هاي نظري است؟اگر فرض كنيم سياست همان بازي فوتبال باشد، شبكه هاي مفاهيم سياسي چنين تغيير خواهند كرد: صحنه سياست، زمينِ بازي است كه تيم هاي متعددي در آن بازي مي كنند كه هريك بايد تلاش كند در چارچوب قواعد بازي بر ديگر رقبا پيشي بگيرد. و بُردن رقيب تنها در«زمين» بازي و تحت قواعد آن ارزشمند شمرده مي شود و توسل به ابزارهاي بيرون زمين ضد ارزش است- مثلا تروريزم يكي از اين متوسل شدن هاي به ابزارهاي بيروني است.و از همين رو، كسي در سياست ديگر ادعا نمي كند كه ما برحقيم و شما باطل. بازي، بازي است و حق وباطل بَردار نيست. هر كسي بنا به اقتضاي سليقه، شرايط اجتماعي، جغرافيا، يا مليت طرفدار يك تيم- بخوانيد حزب يا كشور- است و از آن حمايت مي كند. استعاره فوتبال، استعاره اي پلوراليستي و غيرايدئولوژيك است و با حاكميت آن بر صحنه سياست، از سياست هم ايدئولوژي زدايي مي شود. نگاه كنيد به رؤساي كشورهايي كه با هم جنگيده اند ولي در صحنه ديپلماتيك مثل مصافحه هاي پيش از بازي، گل مي گويند و گل مي خندند. به بسياري از تقابل هاي كشورهاي دنيا نگاه كنيد.به هر حال، تا اينجا ديگر شايد به نحو موجهي بتوان گفت استعاره فوتبال، استعاره اي موهم ارزشهاي ليبرالي-پلوراليستي است. اين قدرت استعاره هاست. استعاره ها وقتي حاكم شوند، راه گريزي از پيامدهاي مفهومي شان نداريم. چرا، مي توانيم به كار نبريمشان، ولي اگر استفاده كرديم آرام آرام مثل اختاپوسي در تمام شبكه هاي مفاهيم دست مي برند و معاني واژه ها و روابط معاني را قلب مي كنند. گسترش يك مفهوم هميشه ملازم تقلاي نظري فيلسوفان و روشنفكران نيست؛ گاهي يك جمله در يك روزنامه، مثل:«اروپا توپ را به زمين آمريكا انداخت» مي تواند حاوي هزار نكته و تئوري باشد.