در مطلب زير اساساً قصد ارزشداوري ندارم و فقط يک تحليل معناشناختياستعاري ارائه کردهام.
مفهوم سرگرمي از موضوعات مورد علاقهام از مدتها قبل بوده است. البته تاکنون تحقيق آکادميک جدياي درباره آن نکردهام، به استثناي مطالعه چند مقاله جستهگريخته عمدتاً حول تاريخ بازيهاي گروهي مثل فوتبال و نيز چيزهايي درباره جامعه شناسي سرگرمي. شايد اولين چيزي که در اين مطالعات و فکرها سريع خودش را نشان داد، اين بود که ما ظاهرا در فرهنگ ايراني شيعي چيزي معادل مفهوم سرگرمي آنطور که در غرب معمول است نداريم. از خود واژه «سرگرمي« که نوعي معناي ضمني منفي و هاله معنايي معادل «سَرِکار بودن« دارد، گرفته تا مفهوم«لهو و لعب» در فرهنگ اسلامي-بخصوص «لعب» که همان بازي خودمان است- تاييدات خوبي براي اين تفاوتها در معاني هستند. مصداق لهو و لعب معمولاً هر چيزي دانسته مي شود که در آن فايده محصلي نباشد. مثلاً با همين تفسير، برخي علما نوشيدن چاي را نوعي عمل زائد و بي فايده مي دانستند که بهتر است از آن دوري شود. در همين زمان خودمان، من جوانان هم سن و سال خودم را ديدهام که بالکل چاي نمي خوردند، دقيقاً با همين توجيه. همچنان که بسياري از متدينين سبک سنتي –مثل علماي نسل قديم- برايشان مفهوم «بازي» کاملا حل ناشده است. مثلاً همين الان هم شما اگر سري به قم بزنيد يا کساني با اين انديشه ها پيدا کنيد حتماً حرف من را تصديق خواهيد کرد: بازي کار بچه هاست. در سوره يوسف ميخوانيم: «ارسله معنا يرتع و يلعب و انا له لحافظون».
اگر به موارد ديگر کاربرد «لعب» در قران کريم توجه کنيد همين دلالت هاي ضمني منفي را خواهيد ديد
فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتي يلاقوا يومهم الذي يوعدون، ايه هشتاد و سه سوره زخرف
قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون، آيه نود و يک سوره انعام
ما ياتيهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون، آيه دوم سوره انبيا
و ما الحيوه الدنيا الا لعب و لهو، آيه سي و دو سوره انعام
و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين، آيه سي و هشت سوره دخان
و آيات بسيار ديگري که عموماً در همين معاني بکار رفته اند.
اگر به مفهوم «عبث» در کلام اسلامي هم توجه کنيد چيزي مشابه همين را در آن خواهيد ديد.
در کلام اسلامي، افعال خدا حکيمانه است و نه عبث. مثلا در همين آيه اخير «لاعبين» در معناي عبث به کار رفته است. يعني ما آسمان و زمين را همينطور بازيبازي و بيهوده و عبث خلق نکردهايم.
اين مجموعه مفاهيم ارتباط تنگاتنگي دارند با هدفمندي زندگي: «ما اينجا براي تفريح نيامدهايم، بايد کاري کنيم و برويم». همين جمله اخير داراي انبوهي از ساختارهاي معنايي خاص تفکر ديني است.
«اينجا» يک مفهوم متضايف است که بايد حتماً طرفي داشته باشد. «اينجا» در نسبت با يک «آنجا» معنا پيدا ميکند. ميبينيد که همين واژه به ظاهر خالي از پيشفرض، چگونه حامل انبوهي از مفاهيم است. گوينده اين جمله بايد کسي باشد که به چيزي بيش از اين دنيا اعتقاد داشته باشد، احتمالا دنياهايي بيشتر از اين که ما اکنون به آن وارد شدهايم. دنيايي ما اکنون وارد آن شدهايم تنها يکي از ايستگاههاي اين سفر از عالم ذر به دنياي پس از مرگ است. اما کسي که کل عالم را «همين دنيا» مي داند هيچگاه نميتواند سخن از رفت و آمد به ميان بياورد. حتي او واژه «همين دنيا» را هم نميتواند به کار ببرد. انتزاع «همين دنيا» مستلزم تجربه يا دستکم تصور چيزي «غير» از اينِ معمول و هميشه حاضر است. همين «براي« در جمله «ما اينجا براي تفريح نيامدهايم» هم در واقع تلويحاً غايتمندي زندگي را نشان ميهد. به يک کاربرد «براي» در زبان روزمره نگاه کنيد: «براي چي دير اومدي؟» که جمله سوال از علت مي کند. با اين حساب، اگر کسي از شما سوال کند: «از کجا آمدهاي آمدنت بهر چه بود؟» شما ميدانيد که سوال او جواب –يعني غايتمندي- را مفروض گرفته و به قول منطقيين «مصادره به مطلوب» روي داده است.
اين معاني مضمر در کلمات و حتي حروف اضافه، محصول يک تصادف نيستند بلکه کاملا قاعدهمند و سيستماتيک عمل ميکنند. اين جمله و جملات بسيار ديگر در بافت ديني، همه ناشي از يک تصوير، يک مدل، يا يک استعاره بنيادين اند که در پس همه اين مفاهيم خود را پنهان کرده است: زندگي يک سفر است. با اين استعاره ميتوان بسياري از تفاوتهاي پسين فرهنگي را هم تبيين کرد. البته در بسياري از متون ديني به اين استعاره تصريح نيز شده است.
در اينجا حوزه مبدا سفر و حوزه مقصد زندگي است. ما مفاهيم حوزه مبدا را بر حوزه مقصد اِعمال ميکنيم
حوزه مبدا..............................حوزه مقصد
سفر.......................................زندگي
مسافر....................................انسان
زاد و توشه راه.......................عمل صالح
طرحواره تصويري حاکم بر اين استعاره مبدا-مسير- هدف است. براي مطالعه يک مقاله خوب در باره طرحواره هاي تصويري اينجا کليک کنيد.
اگر اين استعاره را در مورد سرگرمي پيجويي کنيم کاملا به جواب هاي قانع کنندهاي ميرسيم. از آنجا که زندگي مبدائي و مقصدي دارد پس همه چيز بايد در راستاي هدف باشد. در مسير بايد راه رفت. «راه» جاي سرگرمي و بازي نيست. البته در فرهنگ اسلامي، نفس سرگرمي و لذت بردن و بازي مذموم نيست بلکه بازي کردن در مسير و راه است که مذموم شمرده ميشود. البته وقتي به مقصد برسيم –مثلا بهشت- هيچکدام از اين لهو و لعب ها ديگر عيب نيستند و نه تنها عيب نيستند که همواره از آنها به عنوان محرِّک هايي براي حرکت سريعتر و گذشتن از لذتهاي کوچک به نفع لذتهاي بزرگتر نيز استفاده شده است. (از اينجا استعاره معامله هم وارد ميشود).
بنابراين الان هم که اوليا و سردمداران دين با هجوم مفاهيم جديد و مهمتر از آن با هجوم مظاهر سختافزاري تفکري کاملا متفاوت که براي سرگرمي و تفريح اصالت قائل است، مواجه مي شوند و ميدانند که انکار کلي اين مظاهر ممکن نيست، از راه طريقيت قائل شدن براي سرگرمي ها براي جواز به اباحه آن وارد ميشوند. البته مفاهيمي مثل ورزش را که کاملا توجيه ابزاري –به اين معنا که ورزش ابزاري است براي سلامتي و نشاط جسم- پيدا کردهاست هم حتي ترويج ميکنند. از ديگر توجيهاتي که براي حکم به اباحه سرگرمي هاي غير ورزشي آورده ميشود، اين است که اين سرگرمي ها موجب مي شود خستگي و يکنواختي هاي زندگي رفع شود و شرايط براي کار جديتر مهيا شود. اين توجيه هم دقيقاً احاله مفهوم سرگرمي به «غايت» است. سرگرمي در خدمت کار(سفر) تز اسلامي و کار در خدمت سرگرمي تز فرهنگ غربي است. فکر مي کنم گفته هاي بالا براي تصريح به اينکه در فرهنگ اسلامي سرگرمي به هيچوجه اصالت ندارد کافي باشد. ضمن اينکه کاملا هم تفاوت هاي بنيادين معنايي سرگرمي در اين دو حوزه را نشان داده است.
مفهوم سرگرمي از موضوعات مورد علاقهام از مدتها قبل بوده است. البته تاکنون تحقيق آکادميک جدياي درباره آن نکردهام، به استثناي مطالعه چند مقاله جستهگريخته عمدتاً حول تاريخ بازيهاي گروهي مثل فوتبال و نيز چيزهايي درباره جامعه شناسي سرگرمي. شايد اولين چيزي که در اين مطالعات و فکرها سريع خودش را نشان داد، اين بود که ما ظاهرا در فرهنگ ايراني شيعي چيزي معادل مفهوم سرگرمي آنطور که در غرب معمول است نداريم. از خود واژه «سرگرمي« که نوعي معناي ضمني منفي و هاله معنايي معادل «سَرِکار بودن« دارد، گرفته تا مفهوم«لهو و لعب» در فرهنگ اسلامي-بخصوص «لعب» که همان بازي خودمان است- تاييدات خوبي براي اين تفاوتها در معاني هستند. مصداق لهو و لعب معمولاً هر چيزي دانسته مي شود که در آن فايده محصلي نباشد. مثلاً با همين تفسير، برخي علما نوشيدن چاي را نوعي عمل زائد و بي فايده مي دانستند که بهتر است از آن دوري شود. در همين زمان خودمان، من جوانان هم سن و سال خودم را ديدهام که بالکل چاي نمي خوردند، دقيقاً با همين توجيه. همچنان که بسياري از متدينين سبک سنتي –مثل علماي نسل قديم- برايشان مفهوم «بازي» کاملا حل ناشده است. مثلاً همين الان هم شما اگر سري به قم بزنيد يا کساني با اين انديشه ها پيدا کنيد حتماً حرف من را تصديق خواهيد کرد: بازي کار بچه هاست. در سوره يوسف ميخوانيم: «ارسله معنا يرتع و يلعب و انا له لحافظون».
اگر به موارد ديگر کاربرد «لعب» در قران کريم توجه کنيد همين دلالت هاي ضمني منفي را خواهيد ديد
فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتي يلاقوا يومهم الذي يوعدون، ايه هشتاد و سه سوره زخرف
قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون، آيه نود و يک سوره انعام
ما ياتيهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون، آيه دوم سوره انبيا
و ما الحيوه الدنيا الا لعب و لهو، آيه سي و دو سوره انعام
و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين، آيه سي و هشت سوره دخان
و آيات بسيار ديگري که عموماً در همين معاني بکار رفته اند.
اگر به مفهوم «عبث» در کلام اسلامي هم توجه کنيد چيزي مشابه همين را در آن خواهيد ديد.
در کلام اسلامي، افعال خدا حکيمانه است و نه عبث. مثلا در همين آيه اخير «لاعبين» در معناي عبث به کار رفته است. يعني ما آسمان و زمين را همينطور بازيبازي و بيهوده و عبث خلق نکردهايم.
اين مجموعه مفاهيم ارتباط تنگاتنگي دارند با هدفمندي زندگي: «ما اينجا براي تفريح نيامدهايم، بايد کاري کنيم و برويم». همين جمله اخير داراي انبوهي از ساختارهاي معنايي خاص تفکر ديني است.
«اينجا» يک مفهوم متضايف است که بايد حتماً طرفي داشته باشد. «اينجا» در نسبت با يک «آنجا» معنا پيدا ميکند. ميبينيد که همين واژه به ظاهر خالي از پيشفرض، چگونه حامل انبوهي از مفاهيم است. گوينده اين جمله بايد کسي باشد که به چيزي بيش از اين دنيا اعتقاد داشته باشد، احتمالا دنياهايي بيشتر از اين که ما اکنون به آن وارد شدهايم. دنيايي ما اکنون وارد آن شدهايم تنها يکي از ايستگاههاي اين سفر از عالم ذر به دنياي پس از مرگ است. اما کسي که کل عالم را «همين دنيا» مي داند هيچگاه نميتواند سخن از رفت و آمد به ميان بياورد. حتي او واژه «همين دنيا» را هم نميتواند به کار ببرد. انتزاع «همين دنيا» مستلزم تجربه يا دستکم تصور چيزي «غير» از اينِ معمول و هميشه حاضر است. همين «براي« در جمله «ما اينجا براي تفريح نيامدهايم» هم در واقع تلويحاً غايتمندي زندگي را نشان ميهد. به يک کاربرد «براي» در زبان روزمره نگاه کنيد: «براي چي دير اومدي؟» که جمله سوال از علت مي کند. با اين حساب، اگر کسي از شما سوال کند: «از کجا آمدهاي آمدنت بهر چه بود؟» شما ميدانيد که سوال او جواب –يعني غايتمندي- را مفروض گرفته و به قول منطقيين «مصادره به مطلوب» روي داده است.
اين معاني مضمر در کلمات و حتي حروف اضافه، محصول يک تصادف نيستند بلکه کاملا قاعدهمند و سيستماتيک عمل ميکنند. اين جمله و جملات بسيار ديگر در بافت ديني، همه ناشي از يک تصوير، يک مدل، يا يک استعاره بنيادين اند که در پس همه اين مفاهيم خود را پنهان کرده است: زندگي يک سفر است. با اين استعاره ميتوان بسياري از تفاوتهاي پسين فرهنگي را هم تبيين کرد. البته در بسياري از متون ديني به اين استعاره تصريح نيز شده است.
در اينجا حوزه مبدا سفر و حوزه مقصد زندگي است. ما مفاهيم حوزه مبدا را بر حوزه مقصد اِعمال ميکنيم
حوزه مبدا..............................حوزه مقصد
سفر.......................................زندگي
مسافر....................................انسان
زاد و توشه راه.......................عمل صالح
طرحواره تصويري حاکم بر اين استعاره مبدا-مسير- هدف است. براي مطالعه يک مقاله خوب در باره طرحواره هاي تصويري اينجا کليک کنيد.
اگر اين استعاره را در مورد سرگرمي پيجويي کنيم کاملا به جواب هاي قانع کنندهاي ميرسيم. از آنجا که زندگي مبدائي و مقصدي دارد پس همه چيز بايد در راستاي هدف باشد. در مسير بايد راه رفت. «راه» جاي سرگرمي و بازي نيست. البته در فرهنگ اسلامي، نفس سرگرمي و لذت بردن و بازي مذموم نيست بلکه بازي کردن در مسير و راه است که مذموم شمرده ميشود. البته وقتي به مقصد برسيم –مثلا بهشت- هيچکدام از اين لهو و لعب ها ديگر عيب نيستند و نه تنها عيب نيستند که همواره از آنها به عنوان محرِّک هايي براي حرکت سريعتر و گذشتن از لذتهاي کوچک به نفع لذتهاي بزرگتر نيز استفاده شده است. (از اينجا استعاره معامله هم وارد ميشود).
بنابراين الان هم که اوليا و سردمداران دين با هجوم مفاهيم جديد و مهمتر از آن با هجوم مظاهر سختافزاري تفکري کاملا متفاوت که براي سرگرمي و تفريح اصالت قائل است، مواجه مي شوند و ميدانند که انکار کلي اين مظاهر ممکن نيست، از راه طريقيت قائل شدن براي سرگرمي ها براي جواز به اباحه آن وارد ميشوند. البته مفاهيمي مثل ورزش را که کاملا توجيه ابزاري –به اين معنا که ورزش ابزاري است براي سلامتي و نشاط جسم- پيدا کردهاست هم حتي ترويج ميکنند. از ديگر توجيهاتي که براي حکم به اباحه سرگرمي هاي غير ورزشي آورده ميشود، اين است که اين سرگرمي ها موجب مي شود خستگي و يکنواختي هاي زندگي رفع شود و شرايط براي کار جديتر مهيا شود. اين توجيه هم دقيقاً احاله مفهوم سرگرمي به «غايت» است. سرگرمي در خدمت کار(سفر) تز اسلامي و کار در خدمت سرگرمي تز فرهنگ غربي است. فکر مي کنم گفته هاي بالا براي تصريح به اينکه در فرهنگ اسلامي سرگرمي به هيچوجه اصالت ندارد کافي باشد. ضمن اينکه کاملا هم تفاوت هاي بنيادين معنايي سرگرمي در اين دو حوزه را نشان داده است.
0 نظرات شما:
ارسال يک نظر