علومي که امروز پسوند شناختي به خود گرفته اند –مثل روانشناسي شناختي، زبان شناسي شناختي و امثالهم- بذاته داراي يک پيامد متافيزيکي اند که اگرچه نتيجه منطقي اين علوم نيستند معذلک اغلب بلحاظ روانشناختي ملازم آنند. اين علوم با کاوش، مطالعه و کشف علت هاي نوروبيولوژيک، روان شناختي، زبان شناختي و فرهنگي گزاره هاي موجود در ذهن انسانها، اين احساس به شدت شکاکانه را به انسان القا ميکنند که «خودت را بيخود خسته نکن، بافتن هاي تو راه بجايي نمي برد، اين نظريه ها محصول يک حالت خاص نوروبيولوژيک، روانشناختي و يک محيط خاص فيزيکي جغرافيايي اند و نظريه رقيب نيز محصول شرايطي ديگر». اين حس شکاکيت افراطي، توجيه[1] را وا مي نهد و به تيين و علت هاي شناخت مي پردازد. ديگر فلسفه که کارش با توجيه باورهاي انساني است به حال خود رها مي شود. گسترش و توجه به اين علوم به تعبير ديگر تحقق همان برهان مشهور شکاکان موسوم به مغز در خمره[2] است؛ انسانها توسط طبيعت برنامه ريزي شده اند چنين بينديشند. دانشمند شناختي در اين استعاره از بيرون مغز در خمره را مي بيند و به برنامه ريزي شده بودن همه انديشه ها و افعالش آگاه است اما فيلسوف همان مغز اسير در خمره است که غافل از همه جا و با اين تلقي که گزاره هايش مدلول هاي واقعي دارند اسير بحث و جدل و فلسفه بافي است. دانشمند شناختي به فيلسوف همان نگاهي را دارد که يک پزشک به نوزاد بيمار: خوب شيرش بدهيد، جايش را تند و تند عوض کنيد... بچه وقتي گريه مي کند علامت چند چيز است؛ يا گرسنه است، يا گوش درد دارد و يا آروغ نزده
گفتم اينها نتيجه منطقي علوم شناختي نيست بلکه از ملازمات اغلب اجتناب ناپذير رواني اين علوم است. قصدم کم اهميت جلوه دادن کار فيلسوف ها نبود
[1] justification
[2] brain in vat
گفتم اينها نتيجه منطقي علوم شناختي نيست بلکه از ملازمات اغلب اجتناب ناپذير رواني اين علوم است. قصدم کم اهميت جلوه دادن کار فيلسوف ها نبود
[1] justification
[2] brain in vat
0 نظرات شما:
ارسال يک نظر