۲۸ اکتبر ۲۰۰۶

فلسفه عرفي

يکي از مسائل جالبي که پپر در مقدمات پنج فرضيه جهاني به آن اشاره مي کند- به دو يادداشت قبلي نگاه کنيد- جايگاه دريافتهاي عرفي[1] در انديشيدن ماست. نظريه پردازان تلاش مي کنند از ابهام دريافتهاي عرفي بکاهند و به آن دقت و وضوح بدهند و اين کار را با صورت بندي نظريه هاي مختلف انجام مي دهند. ولي به محض اينکه ملازمات همين نظريه ها با دريافت هاي عرفي ناسازگار از آب درمي آيد، ما اصل را همين دريافت هاي عرفي قرار مي دهيم و نظريه معارض را به جرم مخالفت با حکم عقل سليم از صحنه دور مي کنيم. خوب بحث دقيقا اينجاست که اگر ما قرار بود به همين احکام شهود عام انساني تمسک بجوييم از ابتدا به دنبال مسئله فلسفي رفتن چه توجيهي مي توانست داشته باشد؟ اين اتفاق، الان به وضوح در فلسفه روي مي دهد و فلاسفه، احکام به اصطلاح شهودي- که همان دريافت هاي عرفي است و نه برخلاف ظاهر آراسته اش چيزي بيش از آن- را به عنوان گزاره هايي بديهي پذيرفته اند و اين شايد ريشه در گريز انسان معاصر از هر چيز معارض با زندگي روزمره از جمله مابعد الطبيعه و ماوراالطبيعه داشته باشد. پذيرفتن اين که حقيقت، چيزي غير از نمودهاي زندگي روزمره و معمول است گام گذاشتن در وادي ماورا طبيعت است که اصلا به مذاق انسان ساده پسند و گريزان از پيچيدگي امروز خوش نمي آيد. با اين حساب، فعاليت فلسفي، اکنون ديگر به دنبال يافتن حقيقت نيست و به صِرف انتظام بخشيدن و سامان دادن به وضعيت موجود بسنده کرده است. چيزي در فلسفه کشف نمي شود بلکه موجودي ها فهميده مي شوند. اين پارادوکس يکي از اصلي ترين مشکلات در فلسفه مدرن است... و البته اين را فراموش نکنيم که خود همين پارادوکس هم، مسئله اي مابعدالطبيعي است و بنابر اين نبايد انتظار داشته باشيم توجه جدي اي به آن جلب شود. فلسفه معاصر صورت پيچيده و سافيستيکيتدِ همان عرف است
[1] Common sense
عرف را همه جا معادل همين واژه انگليسي به کار برده ام

0 نظرات شما: