از اندک مقالاتي که درباره استعاره ها در فلسفه به رشته تحرير درآمده، بايد به مقاله پل تاگارد و کريگ بيم در متافيلوسوفي اشاره کرد.[1] البته به استثناي آن مقالاتي که به متافور بنفسه به عنوان يک مسئله فلسفه زبان توجه کرده اند و نمونه آن در کارهاي بلک، ديويدسون و ويليام لايکان آمده است - تا يادم نرفته بگويم که کتاب فلسفه زبان لايکان را آقاي دکتررضا اکبري در دانشگاه امام صادق به فارسي برگردانده که ظاهرا در مراحل پاياني براي چاپ است- فصل آخر اين کتاب هم به استعاره پرداخته است. وجه تمايز کار تاگارد و بيم اين است که نگاهشان به استعاره هاي فلسفه، نگاهي شناختي است و نه بررسي متافور بما هو متافور. يعني از همان سنخ کارهايي که زبان شناسان شناختي امثال لکاف به استعاره ها دارند. آنها در معرفت شناسي دو استعاره اصلي تشخيص داده اند: يک استعاره پِي[2] و ديگري انسجام[3] و بعد شواهد بسيار جالبي از تاريخ فلسفه از تاثير اين استعاره ها بر تفکر فلسفي آورده اند. از جالب ترين اين استعاره ها، استعاره رياضي در مبناگروي و استعاره علم در انسجام است و يا استعاره زنجير در مبناگروي و استعاره کابل- که به جاي نقاط اتصال اندک ولي بسيار مستحکم، داراي اتصالات بسيار زياد است که به تنهايي استحکام چنداني ندارند- در انسجام گروي. مقاله حرف تازه اي ندارد ولي جمع آوري خوبي است و به بک بار خواندن سريع مي ارزد
[1] Paul Thagard & Craig Beam, epistemological metaphors and the nature of philosophy, Metaphilosophy, vol. 35, No.4 July 2004
[2] foundation
[3] coherence
[1] Paul Thagard & Craig Beam, epistemological metaphors and the nature of philosophy, Metaphilosophy, vol. 35, No.4 July 2004
[2] foundation
[3] coherence
0 نظرات شما:
ارسال يک نظر